نظر علي الطالقاني
501
كاشف الأسرار ( فارسى )
را ، چه از حيوان و چه از انسان ، چه شرير و چه خيّر ، تأثيراتى است . پس ميان دو قوس كشاكش غريبى است ، مادّه و جسم بيچاره چون صيد گرفتار به دست دو صيّاد است كه گاهى با هم موافقت كنند و هر دو او را به يك طرف كشند و گاهى با هم مخالفت كنند هر يك او را به طرفى كشند تا هر يك غالب آيند حكم مر او را است و چون با هم مخالفت كنند هر يك خواهند غالب شوند ، پس ميان پدر و پسر منازعه و كشتىگيرى است . پس از اينجا معنى ( ما تردّدت فى شيء انا فاعله كتردّدى فى قبض روح عبدى المؤمن يكره الموت و اكره مسائته ) 84 نيك ظاهر شود ، همچنانكه بسا تو را حالتى رخ دهد كه بينى مصلحت در كردن است پس قدمى پيش گذارى و به چشم ديگر بينى كه مصلحت در ترك است پس همان قدم كه پيش گذاشته پس كشى و به جاى اوّل نهى . و ان شاء اللّه بيايد كه در كارهاى خدا نتايج هست و مقدمات نيست ، پس چنان به خيال آيد كه گويا به اقتضاء و خواهش و مصلحت بينى نفس فلكى و عالم كبير ، حق تعالى يك قدم پيش گذارد كه قبض روحش نمايد ، و به التماس و تضرع اين مؤمن و كراهت او از موت گويا همان قدم را پس گذارد ، تا مصلحت يك طرف را خالص شود و نتيجهء ترديد بر طرف شود پس موت واقع شود . مثل آنكه چون حالت ترديد از تو رفع شد و يقين به مصلحت فعل نمودى قدم پيش نهى و پس نكشى ، يا ترك نمودى قدم پس كشى و پيش ننهى . خلاصه همچنانكه تو حالات خود را دانى و محو و اثبات نشود الّا از خارج ، مثل آنكه خواستى يك فرسخ سير كنى و مىدانى كه مىتوانى و مىكنى و چون كسى تو را در بين ، منع نمود آن علم تو محو شود و علم به عجز تو در لوح تو نقش كنى . و همچنين ديوان خراج ولايات سلطانى و ديوان وظايف ، كه محو و اثبات و كم و زياد نمىشود مگر به امر حادثى و خواهش كسى ، همچنين كتاب محو و اثبات خدا كه ملائكه مدبّره افلاك و عناصر و كواكب ، كه اقتضاء و كار خود و تن و جسد و بدن خود را دانند و لكن از سوانح و كارهاى ارواح صعوديّه بىخبرند . پس حاصل بداء اين است كه در قوس نزول از براى وجود چيزى مانعى باشد يا مقتضى نباشد ، پس در لوح محو و اثبات ، عدم او نوشته باشد و قوس صعود باعث رفع مانع يا وجود مقتضى يا علّت تامّه شود ، پس موجود شود . و كلام در عدم چيزى نيز همين است . پس بديهى شد كه بداء غير از نسخ است . فافهم .